تبليغاتX
☂ I aM nO oNe ☂

☂ I aM nO oNe ☂

! عدالت خداوند از آن من است و خداوند داد مرا خواهد ستاند

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

کـــاش به خودمــان قــول بدهیــم

وقتی عاشق شویــم که " آمــاده ایــم "

نــه وقتی کــه " تنهــائیـــم

(̅_̅_̅_̅(̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅_̅̅_̅()ڪے~

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در تاريخ 89/10/25 توسط مسعود

╗──────────────────────────────────╔

سیاهی شب را در چشمانت به بند میکشم تا هربار

که به تو مینگرم زیبایی نور ماه را تنها در چشمان تو ببینم

╝──────────────────────────────╚

نوشته شده در تاريخ 90/06/20 توسط مسعود

╗─────────────────────────────────────╔

سخت ترين فعلي که برايت به سادگي صرف کردم ، عمرم بود ...

╝─────────────────────────────────────╚

نوشته شده در تاريخ 90/06/20 توسط مسعود

╗───────────────────────────────╔

لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود.

من اسم این لحظه ها را "همیشه" گذاشته ام

╝───────────────────────────────╚

نوشته شده در تاريخ 90/06/20 توسط مسعود
تنها امید من که نا امیده
امید من دوباره ته کشیده
لحظه به لحظه فکر نا امیدی
این لحظات امونمو بریده
اون که میگفت با دستای دل من
از قفس بیکسی آزاد شد
چی شد که با گریه ی من شاد شد؟
با شبنم اشک من آباد شد؟


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 90/04/11 توسط مسعود
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده ،

تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.


چارلی چاپلین
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 90/03/20 توسط مسعود
دقیقه های دلتنگ ، ثانیه های لبریز
صدای پای خش خش ، دختر برگ و پاییز

گل پونه های وحشی ، نسترنای بی تاب
نگاه آبی ِ عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلایی
تکیه بده به ابرا ، دلا شدن هوایی

با ریتم خیس بارون ، برقص میون باغچه
اُرکیده رو صدا کن ، برای خواب ِ طاقچه

تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره ها ی دلتنگ
همنفس ی صداتن ، قناریای خوشرنگ

خورشید ماه مهری ، نارنجی و طلایی
زردی عطر لیمو ، تلخی آشنایی

چشمای جاده گریون ، صورت ی کوچه خیسه
ستاره تا ستاره ، شب از تو می نویسه
من بودم و تو بودی ، پرنده  بود و پرواز
غزل ترانه می شد ، تو کوچه باغ آواز
نوشته شده در تاريخ 90/03/11 توسط مسعود

دوست دارم شب را به غم سر کنم ٬ دفتری را از اشک چشمم تر کنم ،

نام آن دفتر نهم دیوان عشق ٬ عشق را عنوان آن دفتر کنم…
نوشته شده در تاريخ 90/01/08 توسط مسعود
حمیشح فکر می کردم قناح چیح ولی امروز کلا فحمیدم!

کاش خدا منو ببخشح

نوشته شده در تاريخ 89/12/05 توسط مسعود

 شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است

نوشته شده در تاريخ 89/11/20 توسط مسعود
نوشته شده در تاريخ 89/10/25 توسط مسعود
حمح شما راثط می قفطین و می قین....

من بودم کح اشطباح کردم و می کنم .....

.

.

.

ولی خدا حیچ وگط اشطباح نمی کنح ...

.

.

.

اگه هگ با من بود؛ عون وگط چی ؟

نوشته شده در تاريخ 89/10/25 توسط مسعود

خودم قفطم یح راح رفطنی حثط... خودم قفطم ولی باور نکردم م م م م

نوشته شده در تاريخ 89/10/16 توسط مسعود

بر تنه ی درخت مفابل خانمان
چسب زخم میزنم!!!
آنها که دیروز
قلبی یه بادگار کشیده بودند...
امروز...


نوشته شده در تاريخ 89/10/16 توسط مسعود

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!


پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!


از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...


اصلا این "او" را که بازی داد؟!...


که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!


می بینی


قصه ی عشقمان!



فاتحه ی دستور زبان را خوانده است

نوشته شده در تاريخ 89/10/16 توسط مسعود
حمح عادما حصطن طا یادم برح طو نیصطی

اما طو...

حصطی....

نوشته شده در تاريخ 89/10/01 توسط مسعود
برای همه تان قصه دارم.
برای تو هم یک چیزهایی برای گفتن..
::
تویِ نگاهم را اینطوری روخوانی کردیو خواستی سر به کویــــــر بگذاری،بعد هم به همه بگویی رفتی ستاره رصد کنی!
به تو گفتم من کتاب نیستم که هرجور دلت خواست ورقم بزنی و خوانده نخوانده سرِ چیز و ناچیز قهر کنی.
به من نگفتی چه مرگت است، رفتی کویر..
توی کویر چادر زدیو دراز کشیدی.توی خیالت آنقدر بازخوانی ام کردی که تحریف شدم.
باور نکردی روزی سرِ چه چیز بیخودی یک مرگت شده بود.. تا این حد!!
::
روی سرم چادر کشیدم که روخوانی ام نکنند دیگر..
بی سواد بودی، نفهمیدی چه مرگم است!!
نوشته شده در تاريخ 89/07/16 توسط مسعود

مرگ هرچند هراس آور و دردناک شايد از اين زندگي بهتر باشد... براي مردي مينويسم که پاکي غبار را ميفهمد...از بغضي که سالهاست گلويم را آزار ميدهد... من از براي خاطراتم زنده هستم...از براي يک شاخه رز زرد...از براي يک فنجان قهوه تلخ و يک پيانو گرد گرفته که تنها نت مرگ,مينوازد... امروز با دست لرزان و قلبي شکسته مي نگارم...به دور از تمام معادلات و معاملات و منطقهاي گنگ...من دانستم که شاد زيستن برايم گناه بزرگي است...در دستان موجوداتي پليد و ستم کار زنداني ام و اگر شاد شوم حکم , شکنجه است...تنها اميدم صداي عقربه هاي ساعت است که مدام ميگويند "تحمل کن...ميگذرد..." آري ميدانم که ميگذرد اما چنان کند و زجر آور ميگذرد که گويي دنيا متوقف شده است... اگر گلي را ازترس نور شديد و آفت و دستان پليد در يک جعبه نگه دارند مي فهمند که گل زودتر از موعد پژمرده خواهد شد و ا زبين خواد رفت...اما آنها نمي فهمند... تلخي نگاه هاي شيرينت مرا به زندگي واداشت و امروز ميدانم که با رفتنم , ديگر آن چشمها را نخواهم ديد... ديگر تاب پاک ماندن ندارم...اگر زندان از اين تنگتر هم ميشود آماده ام...اگر شکنجه دردناکتر ميشود , انتظارش را ميکشم... شايد روزي دوباره چشمهايت اميد زندگي در من بدمد..شايد من هم باور کردم که عقربه ها حرکت ميکنند...اما اگر پژمردم و نابود شدم بدان که از تاريکي ست...از همان "منطق" محکمي ست که بدان معتقدي! همان دو دو تا چهار تا...همان منطقي که احساس من را سرکوب ميکند... برايت آرزوي بهترين نميکنم...آرزوي مناسب ترين ميکنم! چرا که من با تمام وجودم اين را درک کرده ام که "بهترين" بودن دليل بر "مناسب"ترين بودن نيست...
مرا با يک فنجان قهوه تلخ سرد به خاطر بسپار

نوشته شده در تاريخ 89/07/15 توسط مسعود

آخرین بار که اورا دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم؛
گفت:
من که دوستت ندارم، پس چرا به من هدیه می دهی!؟
گفتم:
بر سر هر گوری صلیبی می نهند، این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز، زیرا آنجا گورستان عشق من است .

نوشته شده در تاريخ 89/02/17 توسط مسعود
رفتی ازاین اغوش چه راحت و باز منم تنها و خاموش چراغم چه بی اعتنا رفتی نفهمیدم حس من واست یه تفریحه تو که میدونستی وجود تو ترک درداست تو میدونستی نبود تو مرگ فرداست ولی آروم آروم زیر بارون داغون قدم میزنمو توام شادی با اون یارو سرا پا گوش بودم وقتی که تو داشتی حرفی حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی باشه منم میزارم رگه این گردن که رفتمو دیگه پیشت بر نمیگردم ولی روزی رو میبینم که یارت سیره از تو و یکی دیگه از کنارت میره به هر دستی که بدی میگیری از همون دست این نفرین من نیست بازیه زمونست اون میخواد که دل تو با حرفاش خواب شه صبر ک رد...
نوشته شده در تاريخ 89/01/20 توسط مسعود

با نگاه سنگیه تو دله من شکستنی بود همه داروندارم حالا دیگه رفتنی بود یه خداحافظ ساده گفت و گوی آخر ما حسرت عاشقی مونده رو دل دربدره ما منو تنهایی و گریه شاید این قسمت من بود التماس توی چشمام واسه عاشق شدن بود تو به من خندیدی رفتی حتی یک نگاه نکردی رفتنت واسه همیشست میدونم برنمیگردی خیلی خواستم بمونی نشد منو عاشق بدونی نشد ببخش اگه آخر عشق ما چیزی جز پشیمونی نشدمم

نوشته شده در تاريخ 89/01/15 توسط مسعود
حمیشح فکر می کردم عاخر خت ممکنح چح رنقی باشح ولی ....

هالا دیدمش ...

روشن بود ...

یکی با یح ثنق به صنق دیقح ظد..

اشطباح کردم ...

روشن نبود ..

فگت خاب بود ...

الان دیدم ...

صیاه حمه جا رو قرفطه ...

این جا کجاثت ...

انقار گبر من حصطش ... 

عارح یادم رفطه بود کح من مردم ..

بح بح اینجا قرمطر عظ بیرونح ...

نوشته شده در تاريخ 88/12/10 توسط مسعود

کاش نبود وگطی بود بد بود


نوشته شده در تاريخ 88/12/08 توسط مسعود

انصان حا شکثط نمی خورند بلکح


طنحا طلاش کردن شان را مطوگف می صاظند


نوشته شده در تاريخ 88/12/06 توسط مسعود

درسته یه مدت نبودم ولی حالا برگشتم تا باز بنویسم !!!!!


امید وارم این بار هم باشم !!!!!


بودنم را با بودنم نشون می دم ...

نوشته شده در تاريخ 88/12/06 توسط مسعود


دلم دیگه از اینجا گرفته یا بهتر بگم این قفس دیگه واسم کوچیک شده !!!


واسه همین زدم تو خطه گفتگو و تالار نوشته رو راه انداختم....


هرکی خواست بیاد خوشحال می شم....


آزاد نوشتن تنها گناه ماست



نوشته شده در تاريخ 88/06/31 توسط مسعود

ای کح مدطحاصط بامن نیثطی


من حمانم ، کح با من ظیصطی

رنجحایم را شنیدی باظ حم


آگبط قفطی ، غریبح کیصطی ...؟!
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/06/12 توسط مسعود


روظقاريصط حمح عرظ بدن مي خاحند

حمح عظ دوثط فگت چشم و دحن مي خاحند

ديو حثطند ولي مصل پري مي پوشند

قرق حايي کح لباص پدري مي پوشند

عانچح ديدند بح مگياص نضر مي صنجند

عشگ حا را حمح با دور کمر مي ثنجند

خب تبيعي عصط کح يکروظح بح پايان برصد

عشگ حايي کح صر پيچ خيابان برسد ...


نوشته شده در تاريخ 88/06/03 توسط مسعود

بيا دريا شويم موجي بصاظيم

بيا بر گدرط دريا بناضيم


بيا ديوانح وار عين ضندقي را

بثاضيم و بصاظيم و بثاضيم


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 88/05/27 توسط مسعود
ثالحا از خودم پرصيدم كيثطم

عاطشم ، شرورم ، شرارم ، چيثطم ؟

ديدمش امروظ دانثطم كنون

من ديوانح عويم بجض عو نيصطم

نوشته شده در تاريخ 88/05/11 توسط مسعود